تبليغاتX
هستي در من و بر من
هستي در من و بر من
متن ادبي،شعر
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

از عشق مگو که ما از آن بی خبریم

از پشت حصار دیگران می نگریم

در جاده ی زندگی کمی غلت زدیم

ما از همه کس ز ساحتش دورتریم

 


سبک تر می شوم دریا بگیرم

در اقیانوس قلبت کن اسیرم

بگورازمرا یک روز با موج

نمی خواهم غریبانه بمیرم


 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

عاشقانه آشنای خود صدا کنید

درد دل فقط برای  یک خدا کنید

فصل ربنای عشق می رسد زراه

ختم یا علی گرفته و دعا کنید

 

امام سجاد (علیه السلام ):

بارالها بر محمد و آلش درود فرست , ودراین ماه مارا از انحراف در توحیدت ,

و کوتاهی در ستایش حضرتت , وشک در دینت , وکوری از راهت ,

وبی توجهی به حرمتت , و گول خوردن از دشمنت دور ساز.

 

سلام

طاعات مورد قبول درگاه حق.

التماس دعا.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط س.ف.خوانساري |

خیال می کنم این ساعت نشستن نیست

خیال می کنم این راز را نهفتن نیست

سوال می کنم از جاده ها تو را دیدند؟!

وجاده سر به سکوتست ونای گفتن نیست

ز ذره ذره ی  باران عشق فهمیدم

دوباره چشم دلم خیس و پای رفتن نیست

زمان زمان وداع است یا که بودنها؟

کدام سمت جهان بی تو دل گرفتن نیست؟

به وعده های وصالش دوباره دل بستم

قرار عشق همین است تا شکفتن نیست

پناه می برم آنجا که آستان کسی ست

پناه می برم آنجا که دل شکستن نیست

جدای هر چه غریبی تورا که می بینم

هزار حرف نگفته ... توان گفتن نیست



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

 

صبح که از خواب پا می شم صداش میاد هو هو کنان.

همیشه زودتر ازمن از خواب پا میشه.

درسته که زبونشو نمی فهمم ولی وقت غذا خوردنش رو می دونم

سر ساعت براش غذا می برم همونطور هو هو کنان ازم تشکر می کنه

یادمه پدر بزرگم دم پنجره می ایستاد و صداش می کرد : یا کریم  یا کریم

بعضی موقع ها هم توی نمازش صداش می کرد ، اما اون که دیگه اونجا نبود

انگار با یکی دیگه بود که می گفت : یا کریم  یا کریم.

                                     

                                  *********************

تو تنها و دلم ماتمسرایت

تمام هستیم جانا فدایت

تمام لحظه ها درفکرروزی

که می آیی توازپیش خدایت

 

 

مرا با خود ببر تنها نمانم

گمان هر گز نبر بیدل ندانم

توهستی در منی, آهسته گویم

خدایا از درت هر گز نرانم

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

  

" پیوستن دوستان به هم آسان است

   دشوار بریدنست و آخر آن است

   شیرینی وصل را نمی دارم دوست

   ازغایت تلخی ای که درهجران است"

 

هیچ یک از خاطرات زندگی تکرار شدنی نیست

و ما مدام در این باوریم که روزی فرا برسد که برسراچه ی

روزهای گذشته افسوس نخوریم . شهد و شیرینی هر خاطره ای

تا ویرانی و خاموشی دل از مذاق جان ما پاک نمی شود .

روزهای بدیست و روزهای بدتری در پیش است ریشه ی

این بدی در مهر است و در وصالیست چهارساله

که به هجران ختم می شود.

اکنون به حکم ایستگاه های جدا شده ی تحصیل

زنجیرهای دوستی ها جدا می شود

اکنون طعم شیرین غم های آن روزگار را  حس می کنیم .

و حال که سر مشق زندگی را گرفته ایم ، آن را

با عشق می پرورانیم تا در آستان ازلی سر بساییم و عاشقانه به

شاگردی این مکتب  ببالیم .

 

اگر چه از ادبیات سرمایه ای مادی آنچنان که بشر امروز

سایه به سایه آن را تعقیب می کند به دست نیاید

اما ادبیات سرمایه ی

معنویی است تا اساس و پایه های زندگی را با ملات

عشق و عرفان و زبیایی محکم کنی.

 

 

ببخشید نمی دونم چرا ولی اصلا حس و حال به روز کردن نداشتم ...

 

آرزو می کنم خاطراتتون آنقدر شیرین باشه که از به روز شدنش

توی ذهنتون لذت ببرید نه اینکه حذفشون کنید.

 

      این نیز بگذرد ...   

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

سبب دوستی و محبت علی در دلها چیست ؟

رمز محبت را هنوز کسی کشف نکرده است ؛ یعنی نمی توان آن را فرموله کرد و گفت

اگر چنین شد چنان می شود و اگر چنان شد چنین ، ولی البته رمزی دارد .

چیزی در محبوب هست که برای محب از نظر زیبایی خیره کننده است

و او را به سوی خود می کشد .

جاذبه و محبت در درجات بالا(عشق ) نامیده می شود .

علی محبوب دلها و معشوق انسان هاست ، چرا ؟ و در چه جهت ؟

فوق العاد گی علی در چیست که عشق ها را برانگیخته و دلها را به خود شیفته ساخته

 و رنگ حیات جاودانی گرفته است و برای همیشه زنده است ؟

چرا دلها همه خود را با او آشنا می بینند و اصلا او را مرده احساس نمی کنند بلکه زنده می یابند ؟

مسلما ملاک دوستی او جسم او نیست ، زیرا جسم او اکنون در بین ما نیست

 و ما آن را احساس نکرده ایم. وباز محبت علی از نوع قهرمان دوستی

که در همه ملتها وجود دارد نیست .هم اشتباه است که بگوییم محبت علی از راه محبت

فضیلتهای اخلاقی و انسانی است و حب علی ، حب انسانیت است .

درست است علی مظهر انسان کامل بود و درست است که انسان نمونه های عالی انسانیت

 را دوست می دارد اما اگر علی همه این فضایل انسانی را که داشت، می داشت

 اما رنگ الهی نمی داشت ، مسلما این قدر که امروز عاطفه انگیز و محبت خیز است نبود .

علی از آن نظر محبوب است که پیوند الهی دارد . دلهای ما به طور ناخودآگاه

در اعماق خویش با حق سر و سرّ و پیوستگی دارد ، و چون علی را آیت بزرگ حق

 و مظهر صفات حق می یابند به او عشق می ورزند .

در حقیقت پشتوانه ی عشق علی پیوند جانها با حضرت حق است که برای همیشه

 در فطرت ها نهاده شده ، و چون فطرت ها جاودانی است مهر علی نیز جاودانی است .

نقطه های روشن در وجود علی بسیار است اما آنچه برای همیشه او را درخشنده

و تابان قرار داده است ایمان و اخلاص اوست و آن است که به وی جذ به ی الهی داده است.

سوده ی همدانی ، بانوی فداکار و دلباخته علی ، در مقابل معاویه بر علی درود فرستاد

و در وصفش گفت :

" درود خداوند بر روانی باد که اورا خاک بر گرفت و عدل نیز با وی مدفون گشت .

با حق پیمان بسته بود که به جای آن بدلی نگزیند ، پس با حق و با ایمان مقرون گشته بود ."   

منبع : جاذبه و دافعه حضرت علی (علیه السلام ) از استاد مرتضی مطهری

 

 

 یا رب از دلهای ما نور محبت را مگیر

 این تجمل این توسل این ارادت را مگیر

 هستی ما بستگی دارد به عشق اهل بیت

 هرچه میخواهی بگیرازما ولایت رامگیر

                                               (سید رضا موید)

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

بانوی من

آری این گرانباری و این تحمل قلبی تاریک و سیاه از گناه من است ,

که هنگام از تو گفتن

و وصف گویای عظمتت ناگهان مات می شود .

در خیالم تمام حرفهای با تو بودنم در پروازند

ولی چگونه بال به زمین زبان نمی گشایند نمی دانم!

بانوی من ,

تو را هر چه گویند به قطره ای از دریای عشقت بی گمان نمی رسند .

در سرزمین زبانم واژه ها  خاموشند و تفکر واندیشه هم رخت بربسته

از خجلت .

ای بانوی هر چه نیکی ...

تویی که در کنار عظمتت آسمانی از مهر و دلنوازی و عاشقی و احسان

داری ,

ابرهای  زندگی ناله کنانند از هر چه بر تو گذشته به تباه کاری دستان

زشت سیرت کافر سرشت .

ابرها مویه می کنند و زمین دل در سکوت مبهم به بندگی تو در آستان

نوری ازلی و ابدی می نگرند .

بانوی من

من مستعد آن نیستم که بگویم که بوده ای  و تنها از تو می خواهم به

باران کرامتت خس و خاشاک

را از دلم بزدایی

وتنها مرا در عشق خود غوطه ور کنی وخورشید مهرت را سایه سار

قلبم نمایی.

بانوی من , با نامت تمام زیبایی عالم چه گفتنی است

وتنها همین بس که تو فاطمه ای و فاطمه خواهی ماند .

 

نامی است که در ذهن همه خواهد ماند

در بین سکوت و همهمه , خواهد ماند

ماییم که هر روز به رنگی هستیم

او فاطمه است و فاطمه خواهد ماند .

                                                " بیژن ارژن "

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط س.ف.خوانساري |
 

            موکنان مویه کنان گل می برند 

             یاس را ازپیش بلبل می برند  

 

و شاید کودکانه...

با با که تمام قصه را می خواند

غم های گلی شکسته را می داند

از ضربت تازیانه و سیلی هم

از دست شکسته و رخ نیلی هم

بیت الحزنی که صاحبش , زهرا بود

بی تاب شدن ز رفتن بابا بود

آنروز برای بار اول دیدند

مردم که تعجبانه می پرسیدند

در پیش نگاه حیدر و افتادن ؟!

یک عمر سکوت جان فزا سر دادن ؟!

آن لحظه که مادرم ,گلت خم دیدی

در بین تمام کوچه هاغم دیدی

در فکر کدام روزها لب بستی ؟

در حرمت نام پاک احمد هستی ؟!

این صبر و تحملت قیامت دارد

آری به دلت خدا اقامت دارد

شستی تو تمام صورتت را در آب

ای بار خدا شقایقم را دریاب

دستان علی که خیبری می کندست

امروز به ریسمان غم آکنده است

دریاب حسن حسین من , زینب را

پنهانی مردمان بگو یا رب را

با با همه جای خانه را می جوید

سجاده ی سبز مادرم می بوید

جای گل آسمانیش خالی شد

پروانه ی پر شکسته بی بالی شد

می گفت تمام حرف آدم این است

دردی که شکسته قلب عالم این است

حق را همه از برای آن می خواهند

تا زندگی از برای نان می خواهند

بعد از تو تمام زندگی غمگین است

بعد از تو تمام کوچه ها ننگین است.

 

 از یاس چه گویم ...

گل در بر و غم در دل از یاس چه گویم

قلبم زده آتش که زاحساس چه گویم

یک موج نجابت که به عالم زده طوفان

این زخم عمیق است به انفاس چه گویم .

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط س.ف.خوانساري |
 

آسمان فكر ديگري دارد

كارش اين قطره هاي باران نيست

آسمان

بي گمان

فكر ديگري دارد.

 

 

خيلي فكر كردم كه شعر كدوم يكي از شاعران رو بذارم

 توي اين پست ، داشتم كليات شمس رو مي خوندم كه به اين شعر  برخوردم :

 

هر كجا بوي خدا مي آيد      خلق بين بي سر وپا مي آيد

در فراقند و همه منتظرند      كز كجا وصل و لقا مي آيد

از مسلمان و جهودو ترسا     هر سحر بانگ دعا مي آيد

گوش خود را زجفا پاك كنيد   زانك بانگي ز سما مي آيد

گوش آلوده ننوشد آن بانگ     هر سزايي به سزا مي آيد

چشم آلوده مكن از خد وخال    كان شهنشاه بقا  مي آيد

 

حقا كه مولوي از هر كسي بهتر به حقيقت عرفان ، زندگي ،مدح

و انتظار پي برده . خدايش رحمت كناد.

"از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا"   مولوی 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط س.ف.خوانساري |

 

حتما ً براي شما هم پيش آمده كه وقتي حرفي در دل داريد مدام به دنبال راهي بهتر

براي بيان آن مي گرديد . به دنبال كلمات و واژه هايي مي گرديد كه حق مطلب را

ادا كنند اما كم كم در مي يابيد كه هيچ واژه اي و هيچ عبارتي گوياي روح بزرگي

كه در درون شما ست ، نيست وقتي به اين نتيجه مي رسيد از واژه ها و كلمات

وحرف زدن دلسرد مي شويد . اما همچنان دوست داريد دهاني به اندازه فلك بود و

مي توانست گوياي روح بزرگ و معنوي شما باشد (اگر مي گويم معنوي، تمام

ذهنتان به سوي مذهب و دين ختم نشود ، وجود برخي از احساسات در درون انسان

بدون در نظر داشتن مذهب شيعه يا سني ومسيحي و... مطرح است كه آنها به

صورت فطري در درون شما جاي گرفته است و وقتي در ذهن شما به پرواز در

مي آيد آن را در هيچ دين و مذهب مطلقي نمي بينيد و تنها در وجود يك انسان ،

مطلقا ً يك انسان جستجو مي كنيد .) وبعد مي توان آن را در لواي دين و اعتقادات

خود هم پوشش داد وتنها مهم اين است كه از زندان و زنجيرهاي مادي به قله هاي

بلند حق و حقيقت دست يابيم.

 گاهي سخن گفتن از يك روح بزرگ نيازمند اين است كه ديگران هم كه مستمع

سخنان شما هستند نيز روحي بزرگ داشته باشند آنوقت اگر چنين كسي را يافتيد

ديگر به دنبال واژه ها و كلمات نمي گرديد ديگر اسير دنياي بي ارزش واژه ها

نيستيد ، آنگاه " سكو ت " حق مطلب را ادا مي كند . با سكوت مي توانيد تمام

سخنان را به بهترين نحو بيان كنيد .

فريادي در سكوت نهفته است كه در هزاران حرف و واژه ، نايافتني است

اما تنها روح هاي بزرگ مي توانند اين فرياد را بشنوند آنهايي كه هستي در من خود

را يافته اند (هر انساني داراي دو هستي است كه با آنها زندگي مي كند يكي هستي

در من كه به صورت مجازي در ذهن مي پرورانيم ودنيا خود را آن گونه كه تصور

مي كنيم دوست داريم واين هستي به تعالي روح ما كمك مي كند ، ديگري هستي بر

من ماست كه همين دنياي ظاهريست كه روزگار سپري مي كنيم اما ديگر همه چيز

در محور خواسته هاي ما نمي چرخد شايد گاهي اوقات هم آن گونه نباشد كه ما مي

خواهيم و گاهي هم ممكن است در تعالي هستي در من كمك كننده باشد و يا بالعكس )

وبه حقيقت رسيده اند و به جاي جسم و پرورش آن به تعالي روح پرداخته اند.

حتي در پيشگاه ايزد منان هم جسم مطرح نيست بلكه او به روح بزرگ شما نگاه

مي كند و روح است كه سازنده ي جسم متعالي مي شود.

"ما برون را ننگريم و قال را                  ما درون را بنگريم و حال را

طالب قلبيم اگر خاشع بود                      گر چه گفت لفظ ناخاضع بود "        

                                                                            " مولوي"

 يكي ازاموري كه با هيچ دين و مذهبي به جستجوي آن مي پردازيم ، "عشق " است

( عشق به معناي مطلق كلمه )

چون خداوند در ازل عشق را آفريد، تا در درون آدمي بپروراندش. عشق به خداوند

دردرون همه ي آدمها ، چه مسلمان ، چه مسيحي و...كه به دين خود گرايش دارند

فطري و ازلي بوده نه اين كه تنها در درون دينداران خاصي باشد پس عشق با هيچ

دين و مذهب خاصي شناخته شده نيست ، در روح بزرگ آدمهاست روحي كه

خداوند در او دميده است ، همانا عشق گنجينه ايست با ارزش .

اگر عشق را بشناسيم و آن را تعالي ببخشيم مي توانيم به جسم هم تقدس دهيم و آنگاه

روح بزرگي يافته ايم .

عشق كه هيچ واژه و سخني قادر به وصف آن نيست را چگونه مطرح كنيم ؟

چگونه روح بزرگ نهفته در درون عشق را به صفحه ي بي مقدار كاغذ بنگاريم ؟

اينجاست كه "سكوت " امواج فريادها را ، به روحي ديگر مي رساند .

در پس خاموشي ، هزاران فرياد بي صدا ، هزاران حرف ناگفتني و هزاران رو ح

بزرگ نهفته است .  ديگر بي نياز از وام گرفتن واژه ها براي بيان آنچه در درون

ما غوغا مي كند هستيم .

در دنياي ما تنها مهم اين نيست كه به زبان آوريم (اشتباه نكنيد ، گفتم تنها اين ،

نيست ) چون گاهي اوقات هم اين سخن و زبان است كه فريادي مؤثر برمي آورد.

سكوت و خاموشي تنها براي كساني است ، كه روح بزرگ و معنوي دارند و

امدادي است كه هيچ چيز مانند آن روح را متعالي نمي كند و به انسان تقدس نمي

بخشد .

زندگي كردن آگاهانه نوعي تقدس است كه خدا به ما ارزاني داشته و با امانت عشق

بر دوش ما ، اجازه داده تقدس زندگي را مقدس تر بداريم.

من روح بزرگ خيلي از آدمها را درون نوشته هايشان يافتم  وخواهم يافت .مانند 

"جبران خليل جبران " و"حافظ "و" مولوي "و ...

اين سكوت در نوشته هايشان جاريست، فرياديست بي صدا.

ازقطعاتي برايتان مي نويسم كه در متن راجع به آن سخن گفتيم .

 "جبران خليل جبران " 

هنگامي كه سعي كردم سخن بگويم ، زبانم گره خورد و لبهايم يخ زده بود، پس با

سكوت ارتباط برقرار كردم .

چقدر در جهالت به سر مي برند كساني كه تصور مي كنند عشق ، در اثر اتحادي

طولاني مدت و رفاقتي ناشكستني حاصل مي شود .

عشق تنها آزادي در اين جهان است ، زيرا روح را تا جايگاهي رفيع بالا

مي برد كه با هيچ يك از قوانين و آداب و رسوم بشر بدست نمي آيد و يا بر هيچ يك

از قوانين طيبعت چيره نمي شود .

"مولوي "

ملت عشق از همه دين ها جداست           

عاشقان را ملت و مذهب خداست 

" حافظ "

يك قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب

كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است

سخن گفتن درباره ي روح بزرگ انساني وحقيقت عشق عرفاني نيازمند روحي

بزرگ وقلبي است عاشق. گرچه خيلي از بزرگان دين و ادب ما به اين حقيقت دست

يافته اند كه  در درون اين امور رازي نهفته است كه در پشت پرده ي غيب نهان

گشته و تنها اوست كه مي داند.   

درباره وبلاگ


"هرچند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که رحمت تو دریا دریاست"


آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin